محمدرضا نیک نژاد،ص آخر روزنامه شهروند،13 دی ماه 93
پیرامونمان کسانی هستند که همواره از اخلاق،آزادی
و دموکراسی،حقوق بشر،حقوق زنان و .... دم می زنند،اما چنین ارزش هایی در زیست روزمره
آنها نمودی ندارد. کسانی را می بینیم که هر چند روز،یک کتاب با درونمایه های سیاسی،اجتماعی
یا فلسفی را به پایان می رسانند،اما در رفتارهای روزانه یشان آنچنان غریزی برخورد
می کنند که انسان را شگفت زده می کند،آنها توانایی ارتباط سازنده و همیشگی با
دیگران را ندارد و ... اما ایراد از کجاست؟ کجای چرخِ پرورش اخلاقی- اجتماعی ما
لنگ می زند که در بسیاری از بزنگاه های فردی و اجتماعی،رفتار و گفتارمان دچار چنین
دوگانگی ناامید کننده ای است؟ دوستی می گفت از پرورش نایافتگی
هوشمان است! "زوهار" و "یان" سه گونه هوشِ عقلانی(IQ)،عاطفی
یا هیجانی(EQ)
و هوش معنوی(SQ)
را برای انسان تعریف می کنند. (IQ) وابسته به مهارت های منطقی
و زبانشناسی ماست که بیش از دیگر هوش ها،سنجه کامیابی های آموزشی به شمار می آید. (EQ)افراد
را یاری می کند تا عواطف خود و دیگران را مدیریت کنند که نام دیگر آن هوش اجتماعی
است. زوهار و یان (SQ)
را هوش نهایی دانسته و آن را زمینه همه چیزهایی می دانند که ما به آنها باور داریم.
اگر پایه بررسی رفتار افراد را این سه گانه بدانیم. بی گمان بسیاری از ما ایرانیان
هوش اجتماعی پرورش یافته ای نداریم. ارزش های نهفته در فرهنگ اجتماعی ما تنها در
سطح شنیدن یا خواندن مانده و در جان و روانمان نهادینه نشده اند. نهادهای کارا در
پرورش هوش اجتماعی،مانند خانواده،آموزش و پرورش و دانشگاه در وظیفه خود در این زمینه،ناکام بوده و هر یک
پرورش را به دیگری وانهاده و از آن شانه خالی می کنند. ما در آمیخته ای از فرهنگ
دیرینه و پر مایه گذشته،فرهنگ احساسی و غریزی خانواده و فرهنگ نوین جهانی،می لولیم
و در جا می زنیم. یافته های انسان شناسی و روانشناسی،5- 6 سالِ نخست زندگی را کارا
ترین دوران برای شکل گیری شخصیت انسان می دانند. این کودکان به مدرسه می آیند و با
آموخته های پیش از مدرسه پس و از آن جامعه بزرگ می شوند،ازدواج می کنند و بچه دار
می شوند و بچه در این خانواده ها رشد می کنند و مدرسه می آیند و...... این چرخه با
روندی بیمارگونه و آسیب زا به دوری بی پایان می ماند که گذشته و حال و آینده را به
نابودی می کشاند. اما راه چاره چیست؟ جان دیویی فیلسوف پراگماتیسم و اندیشه ور
آموزشی بر این باور است که" تفاوتی میان خرد و عمل،اخلاق و سود،آموزش و کنش
نیست. آموختن عمل کردن است؛یعنی با عمل کردن است که می آموزیم. بدین سان،اخلاق و
عمل تفاوتی ندارند. بنابراین،اخلاق از تلاش انسان برای سازگاری با طبیعت و به ویژه
سازگاری با انسان های دیگر سرچشمه می گیرد". از این رو تنها از گفتن و خواندن
آموزه های اخلاقی کاری برنمی آید،باید این آموزه ها را به روز کرده با جهان کنونی
همخوان نموده و وارد رفتارهای اجتماعی نمود. باید همه گستره اجتماعی،کلاسی باشد
برای آزمودن و آموختن. آموختن با دو رویکرد،آموزش پدر و مادرهای کنونی و آموزش پدر
و مادرهای فردا. بزرگسالان را با روش هایی مانند گفتگو،نمایش،کارهای خیریه،دعوت
برای همکاری در فرایندهای سیاسی- اجتماعی،پاکیزه کردن فضاهای شهری و عمومی،با به
چالش کشیدن آموخته های سنتی آنها و .... با آموزه های اخلاقی – اجتماعی درگیر
نمود. و نو آموزان را نیز در چهاردیواری مدرسه به عنوان جامعه ای کوچک تر،با همان
روش ها اما متناسب با سن و پایه آنها با آموزه های ارزشمند شهروندی،اخلاقی،انسانی
و.... آشنا نمود. به این ترتیب هوش اجتماعی شهروندان کوچک و بزرگ را توانمندتر از پیش
نمود و آینده ای اخلاقی تر،رفتارهایی انسانی تر و اجتماعی با پیوندهایی محکم تر را
انتظار کشید. آیا این آرزو شدنی است؟ آیا کاربدستان چنین آرزوهایی دارند؟ آیا چنین
دلنگرانی هایی درگیرشان می کند؟ اگر امروز آغاز کنیم چند نسل دیگر تلاش هایمان به
بار خواهد نشست؟ پس بجنبیم که خیلی زود،دیر می شود، یا شاید هم شده است!